یه خبر داغ داغ داغ...


سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام
ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم
قضیه کشف شدن اولین مروارید کوچولوی
سارینا خانوم از این قرار بود:
دو روز قبل از عید غدیر (٢٢/٨/٩٠) بعد از ظهر بود که عمه احترام زنگ زد و خبر داد که سارینای خونش به شدت پایین اومده و باید سریعا سارینا رو ببینه. اول من و بابایی تو رو برای جوش های دور دهنت به دکتر بردیم و آقای دکتر یه پماد داد، بعد از اونجا من و تو و بابایی به خونه عمه احترام رفتیم.
عمه احترام برامون میوه آورده بود، تو در حالی که توی بغل فاطمه بودی هی بشقاب رو طرف دهانت می بردی یه لحظه فاطمه یه صدای کوچولویی شنید و وقتی دستش رو روی لثه ات کشید متوجه موضوع شد و ناگهان من و بابایی هم از جا پریدیم ، من از خوشحالی یه جیغ زدم ولی بابایی هنوز باور نمی کرد...
(خدا رو شکر دندون درآوردنت بدون تب و مریضی بود ولی از چند شب قبل توی خواب خیلی بی قراری می کردی
و دائما از خواب می پریدی و هی با شیر خوردن بایستی خوابت می کردم و چند روز بود که خواب راحتی نداشتی. )

عسلم، گلم، نفسم من و بابایی خیییییییلی بهت تبریک میگیم. ایشالاه که همه دندونات بدون درد باشه و مشکلی نداشته باشی ...


یه خبر داغ داغ داغ...
